تبلیغات
نمونه سوال - رئیس جمهوری كه معلم بود

نمونه سوال
 
رئیس جمهوری كه معلم بود

رجایی از زبان رجایی (دوران كودكی)

"من محمد علی رجائی در سال 1312 در قزوین در خانواده‌ای مذهبی متولد شدم. پدرم شخصی پیشه‌ور بود و مغازه خرازی در بازار داشت كه از این طریق امرار معاش می‌كردیم. در سن 4 سالگی پدرم را از دست دادم و مسئولیت اداره زندگی ما به عهده مادرم و برادرم كه در آن موقع 13 سال داشت، ‌افتاد. مادرم با تلاش و كوشش و حفظ حیثیت شدید خانوادگی در بین همة فامیل ، ما را با یك وضع آبرومندانه‌ای اداره می‌كرد و برای اداره زندگیمان به كارهای خانگی كه آن موقع معمول بود، مثل شكستن بادام و گردو و فندق و از این قبیل كارها می‌پرداخت.

تنها دارائی قابل ملاحظه ما یك منزل كوچك بود كه آن هم از دوران حیات پدرم برایمان باقی مانده بود و آن منزل زیرزمینی داشت كه مادرم با تلاشی پیگیر در آن زیرزمین اقدام به پاك كردن پنبه و به طوری كه عرض كردم هسته كردن بادام و گردو و .... زندگیمان را به طرز آبرومندی اداره می‌كرد. اغلب اوقات سرانگشتانش ترك خورده بود. برادرم هم در همان سن و سال كار می‌كرد و در حد متعارفی كه می‌توانست كمكی به ادارة زندگی می‌كرد."

شهید رجایی در ۱۳ سالگی کلاس ششم ابدایی را تمام کرد و به خاطر اینکه قزوین از لحاظ اقتصادی وضعیت خوبی نداشت راهی تهران شد. برادرش از مدتی پیش به تهران آمده بود.ابتدا در بازار آهن فروشان مشغول به کار شد و به علت سنگینی کار چندی بعد به دستفروشی روی آورد.

محمدعلی بعد از دستفروشی دوباره به بازار تهران برگشت و در چند حجره به شا گردی پرداخت در جاهایی که به باورها و اعتقادش اهانت می‌شد کار نمی‌کرد. در سال ۱۳۳۰ نیروی هوایی جوانانی را که مدرک ششم ابتدایی داشتند با درجه‌ی گروهبانی استخدام می‌کرد. رجایی داوطلب خدمت در این نیرو شد.

رجایی پس از طی دوره‌ی آموزشی و دریافت درجه‌ی گروهبانی در کنار کار به تحصیل ادامه داد و درسال ۱۳۳۲ دیپلم گرفت. رجایی چون در شهریور ماه دیپلم گرفته بود نمی‌توانست در آزمون ورودی دانشگاه شرکت کند راهی بیجار شد و در دبیرستانی مشغول تدریس زبان انگلیسی شد. با تمام شدن سال تحصیلی، به تهران بازگشت و در دانشسرای عالی تربیت بدنی معلم به تحصیل پرداخت. بعد به دانشسرای عالی رفت. پس از ۲ سال لیسانس ریاضی گرفت و به استخدام آموزش و پرورش درآمد.

ابتدا به ملایر رفت اما با رئیس آموزش‌ و پرورش اختلاف پیدا کرد و بعد به خوانسار رفت و مشغول تدریس شد و یک سال را با موفقیت گذراند .سال تحصیلی به پایان رسید و رجایی به تهران برگشت و در دوره‌ی فوق‌لیسانس در رشته‌ی آمار مشغول به تحصیل شد و اوقات بیکاری در مدرسه‌ی کمال تدریس می‌کرد. در سال ۱۳۱۴ تصمیم گرفت با دختر یکی از بستگانش ازدواج کند. در آن موقع ۲۸ ساله بود. این بود که پیشنهاد ازدواج با او را پذیرفت و بعد از ۶ ماه زندگی مشترک خود را آغاز کردند.

هفت ماه بعد از ازدواجشان به ماجرای دستگیری رجایی در اردیبهشت ماه ۱۳۴۲ اتفاق افتاد. سال ۱۳۵۶ از راه رسید و رجایی هم چنان در سلولهای نمناک و تاریک کمیته‌ی‌ مشترک ضد خرابکاری صبح را به شب و شب را به صبح می‌دوخت. رجایی در زندان به تبیین مفاهیم والایی چون صبر، دعا، تقوا و توبه در قرآن پرداخت و آ‌نها را در اختیار دیگران قرار داد. سرانجام در روز عید غدیر آبان ماه ۱۳۵۷ از زندان آزاد شد. در آن روزها موج مبارزه‌ی مردم علیه رژیم شاه به طرز بی‌سابقه‌ای گسترش یافته بود.

همسر و فرزندانش با دیدن او اشک شادی ریختند. رجایی بلافاصله با تأسیس انجمن اسلامی معلمان مبارز، به مبارزه علیه رژیم پرداخت. وقتی شاه از ایران فرار کرد رجایی به عضویت «کمیته استقبال» درآمد، و در کنار دیگر مبارزان مهیای ورود امام شد. و در روز ۲۲ بهمن پایه‌های پوسیده‌ی رژیم توسط امام خمینی(ره) فرو ریخت. پس از گذشت چند ماهی از انقلاب رجایی ابتدا به کفالت وزارت و سپس به سمت وزیر آموزش و پرورش منصوب شد.

در ۲ فروردین ماه ۱۳۵۹ با یک میلیون و دویست و نه هزار و دوازده رأی به عنوان نماینده مردم تهران به مجلس شورای اسلامی (به پیشنهاد آقای رفسنجانی) راه یافت. روز یکشنبه ۱۹ مرداد در ۳۲ جلسه مجلس شورای اسلامی، نامه‌ی بنی صدر مبنی  بر معرفی رجایی به عنوان نخست وزیر قرائت شد و فردای آن روز مجلس با ۱۵۳ رأی موافق و ۲۴ رأی مخالف و ۱۹ رأی ممتنع به رجایی رأی اعتماد داد. بعد از آن محمد علی رجایی با رأی مردم به ریاست جمهوری برگزیده شد و روز ۱۱ مرداد ماه ۱۳۶۰ حضرت امام خمینی رأی ملت را به ایشان تنفیذ کردند.

دشمنان قسم خورده انقلاب اسلامى كه توان تحمل وجود این مایه امید مستضعفان و عنصر ارزشمند و دلسوز را نداشتند در هشتم شهریور ماه 1360 او را به همراه یار قدیمى اش شهید باهنر در انفجار دفتر نخست وزیرى به شهادت رساندند.

با خاطرات

«وقتی آقای رجایی نخست‌وزیر شد، هیچ علاقه ‌نداشت که به محل نخست‌وزیری برود چون آن را نخست‌وزیری زمان طاغوت می‌دانست. چون در این زمان وزیر آموزش و پرورش هم بود، می‌گفت: من خودم را از اول یک معلم می‌دانسته‌ام و چون می‌خواهم وزیر آموزش و پرورش بمانم، لذا نخست‌وزیری باید در محل وزارت آموزش و پرورش ایجاد شود».

«این تکیه‌کلام شهید رجایی بود: اشتباه کردم که شغل معلمی را انتخاب کردم؛ چون مسئولیت آن خیلی سنگین است، ولی اگر قرار باشد بار دیگر آزادانه شغلی را انتخاب کنم، باز همین اشتباه را تکرار می‌کنم».

«شهید رجایی با شاگردانش خیلی صمیمی بود. اگر از آنان لغزشی می‌دید، معمولاً نه با آنان تندی می‌نمود و نه آنان را از کلاس بیرون می‌کرد،‌ بلکه غیرمستقیم بی‌آنکه به شخصیت کسی لطمه وارد آید، شخص خاطی را آگاه و ادب می‌کرد»

«به طور معمول آغاز تدریس شهید رجایی در کلاس همراه با شادابی بود. او با ذکر یک حدیث درس را شروع می‌کرد .‌وی اول زمینه لازم را برای تمرکز فکری دانش‌آموزان فراهم می‌ساخت، سپس مفهوم هر درس را با مثال‌های عینی و ملموسِ اجتماعی در ذهن شاگردان جا می‌انداخت».

«شهید رجایی در پایان جلسه امتحان آخر سال هم ،معمولاً در یک یادداشتی تعدادی از کتاب‌های اعتقادی و سیاسی اجتماعیِ مفید را به دانش‌آموزان معرفی می‌کرد تا در ایام فراغت تابستان مطالعه و از آنها بهره‌برداری کنند». 

«یک سال به آقای رجایی خبر دادند معلم نمونه شده است، آیا حاضر است برای دریافت مدال معرفی گردد. او با بی‏‌تفاوتی گفت آن را لازم ندارد و در مقابل تعجب مدیر و دیگران گفت: اگر دانش‏آموزی به هنگام تدریس، درسش را خوب بفهمد و لبخند رضایت بر لبانش نقش بندد، همان مدال معلم است و به آن افتخار خواهد کرد.»

«یکی از شاگردان شهید رجایی می‏گوید: بر اساس رسمی نادرست، یک سال دو سه روز مانده به پایان اسفند ماه، بچه‏‌ها کلاس‏ها را تعطیل کرده بودند. آقای رجایی را دیدم که سر ساعت وارد کلاس شد و بعد از مدتی با دستی گچی از کلاس بیرون آمد. فورا وارد کلاس شدم. با شگفتی دیدم مطالب درس جدید را بر تخته نوشته و پیامی به این مضمون به دانش‏آموزان داده است: "من برای انجام وظیفه به کلاس آمدم و درس را نوشتم. سال نو را به همه تبریک می‏گویم".»





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 بهمن 1389 توسط علی یزدان پرست
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگ